تبلیغات
به جای آنکه به دنبال قهرمانان بگردید،خودتان یکی از آنها باشید! - چگونگی امدن سامان گلریز به تلویزیون

این را به یاد داشته باشیدکه فقط: (بزرگان بزرگانند)
تاریخ:دوشنبه 25 مهر 1390-02:11 ب.ظ

چگونگی امدن سامان گلریز به تلویزیون

مقدمه: سامان گلریز، مردی است با لبخندهای فراوان. همین روحیه باز و لبخندهای فراوان او است که به عنوان یک آشپز معروف، مطرحش کرده است. 38 سال سن دارد و خوش برخورد است. تا حالا چهار کتاب درباره حوزه کاری خودش نوشته و از پانزده سال پیش، آشپزی حرفه ای را شروع کرده است. می گوید که رکورد دار برنامه های آشپزی در تلویزیون است و البته، اولین آشپز مطرح مرد ایرانی.
-

 تو نه عضوی از سینما هستی، نه عضوی از خانواده موسیقی و فوتبال و رشته هایی که معروف و محبوب شدن در آنها، کار سختی نیست. پس چطور به یک چهره شناخته شده تبدیل شدی؟
خیلی خوب و لذتبخش است که بدانی چه را دوست داری و چه را می خواهی. من اگر چند بار دیگر فرصت زندگی در دنیا داشته باشم، نه فضانورد و بازیگر و ورزشکار، که دوباره آشپز خواهم شد.
-
در یکی از مصاحبه هایت، گفته بودی که اتفاقی وارد این رشته شدی، نه؟
اتفاقی نبود، اکتشافی بود.یک وقت تو علاقه ای در خودت می بینی و دیگران به خاطر همین علاقه ات، تشویق و راهنمایی ات می کنند. مثلاً می گویند این را بخوان، آن را ببین و از این قبیل. من آدم حرف گوش کنی هستم...
-
در قبال چه کسانی؟
در قبال کسانی که موفق اند. من خیلی از آدم های موفق را الگوی خودم قرار داده ام. مثلاً جمله ای از یک سینماگر درباره یک فیلم را می نوشتم و با آن زندگی می کردم. مثلاً فلانی یکی از دلایل موفقیتش این بوده که صبح زود، از خانه بیرون می زده و قبل از رفتن به کارش، پیاده روی می کرده، من هم این کار را می کردم. حتی از لباس پوشیدن بعضی از آنها استفاده می کردم.
-
از این روشی که داشتی، نتیجه هم می گرفتی؟

بله.
-
شاید من اگر لباس های تو را بپوشم، برازنده ام نباشد. آیا باز هم باید این کار را بکنم؟
مرتب و تمیز بودن را می گویم. کلیات را می گرفتم، جزئیات که می تواند سلیقه ای باشد. ضمن این که من در روزگاری، دوستانی داشتم که اهل نقاشی و بازیگری و ... بودند و کلی از آنها چیز یاد گرفتم که در آشپزی هم به دردم خورد. شاید من الان نتوانم به یک عکاس حرفه ای بگویم که کارش را چطور انجام بدهد، اما با استفاده از فنون عکاسی می توانم بگویم که مثلاً از این زاویه، میوه هایی که روی میز هستند و هر غذای دیگری، زنده تر و شاداب تر به نظر می رسد. صادقانه می گویم که بیشتر موفقیتم را مدیون دوستان هنرمندم هستم.
-
از اکتشاف صحبت کردی. نظریه ای هست که می گوید: آدم هر چی لازم دارد، به صورت برنامه ریزی شده در او طراحی شده. مثل ریزتراشه های حاوی اطلاعات، در او کار گذاشته اند. فقط باید آرام باشد و بیش از حد تلاش نکند تا بتواند کشفشان کند. این اصل را قبول داری؟
در بچگی، همه مجله کارتون نگاه می کردند، اما من دوست داشتم کتاب آشپزی مرحوم رزا منتظمی را بخوانم. دوست داشتم خودم بسازم. یک وقتی هست که نمی توانی این علاقه را بروز بدهی. دیگران سرزنشت می کنند، رویای مهندس و دکتر شدنت را دارند. اگر بتونی علاقه ات را بروز بدهی، می توانی موفق باشی. اما اگر این قطار بگذرد و سوارش نشوی، دیگر رفته است.
-
ماجرای غم انگیز بحران استعدادیابی در خانواده ها!
غم انگیز است بچه بی سواد روستایی که پرنده ها را بهتر از شما می شناسد و می تواند روی کاغذ بیاورد، اما هر روز صبح باید برود کشاورزی. او نمی تواند به پدر و مادرش بگوید که چنین علاقه ای دارد. من این شانس را داشتم
.
-
چطور؟

دوستان پدرم، وقتی به گردش می رفتیم، متوجه استعداد آشپزی من شدند. اگر جلوی علاقه ام را می گرفتند، الان دیگر سامان گلریز نبودم. تو همیشه هم نمی توانی آوانگارد باشی و بر خلاف خانواده ات بروی. گفتند برو آشپزی بخوان؛ هم پدر و هم دوستان پدرم. قبلش عکاسی می خواندم. عکس هایم افتضاح بود. فهمیدم که عکاسی، مال من نیست. اما از آشپزی در دل کوه و دشت لذت می بردم. جالب این که زمانی هم، می خواستم دوره تعمیر ماشین های کاترپلا را ببینم.
-
به خاطر کلاس بالا بودنش؟
درآمد و پرستیژ خوبی داشت. اما من کسی نبودم که ماشین سرد بزرگ را بفهمم، من این خرمالوی روی بشقاب میوه ای را که مقابلمان هست را می فهمیدم. وقتی رفتم آشپزی، فهمیدم عشق زندگی ام را پیدا کرده ام. من توی مدرسه، هیچ وقت برای کلاس رفتن صبح زود بیدار نمی شدم، اما برای آشپزی، تا صبح بیدار می ماندم و می خواندم! یک چیز بامزه تعریف کنم: سر کلاس های آشپزی، بعضی ها برای گرفتن اقامت کشورهای خارجی، می آمدند و این رشته را می خواندند. با خودم می گفتم چه فایده ای دارد آخر؟ تو نباید به خاطر کانادا رفتن، آشپزی بخونی، به خاطر آشپزی بلد بودنت باید بیایند دنبالت و تو را به کانادا ببرند. یک خواننده موفق، نیازی به انتشار آلبوم برای پولدار شدن ندارد، او دارد از خواندنش لذت می برد. اگر نبرد، صدایش را کسی نخواهد شنید.
-
به قول شاعر، چون غرض آمد، هنر پوشیده شد...
اصلاً راز هم همین است.
-
ولی جوان های ما، بیشتر اهل سرعت و یک شبه رسیدن به هدفشان شده اند؛ هم به خاطر فضای اجتماعی، هم به خاطر فضای جوانی ای که دارند. فکر می کنی چطور می توانند به این راز برسند؟

این که می گویی، مثل اعتیاد مرا می ترساند: رویای یک شبه چیزی شدن. زندگی، یک کتاب قانون است و باید طبق سلسله مراتب طی شود: احترام به مسن ها، لگد نزدن به گربه ها، احترام به طبیعت و ...
این ها باید رعایت شوند. نمی توانی یک شبه بخوابی و صبحش، تام کروز یا استاد انتظامی شود
.
-
چطور می توان این عجولی و یک شبه چیزی شدن را از سر جوان ها انداخت؟
این، هم خیلی خیلی سخت است، ولی خیلی خیلی آسان. درست مثل یک سامورایی که تیر را روی هوا و با دستش می گیرد، باید این کار را و هر کار دیگری را با قلبشان انجام بدهند. باید مراقبه کنند با کارشان. منی که اینجا نشسته ام، دو تا پیشنهاد بازیگری داشتم...
-
سریال سر آشپز که نبود؟
اگر بود که قبول می کردم، چون نقش خودم است. من به آشپزی علاقه دارم، ولی تخصصم بازیگری نیست. قلبم با بازیگری نیست. باور کنید که فاصله موفقیت و بدبختی، یک پوست موز است.
-
به همین راحتی و سادگی؟
شاید خیلی موفق باشی، ولی به خاطر انتخاب های اشتباهت از صحنه حذف شوی. این مشکل را در رستوران داری هم داریم، طرف موبایل فروشی داشته، حالا همبرگر فروشی زده، چون فکر می کند درآمدش بیشتر است. بابا تو همبرگر فروش نیستی، چرا نمی خواهی قبول کنی؟
-
به قول کیم.وو.چونگ، بنیانگذار دوو، در این صورت نمی توانند به مرحله جادوگری در کارشان برسند، نه؟
همین جا اعتراف می کنم: خیلی ها هستند که آشپزیشان از من بهتر است، اما در کارشان جادوگر نیستند. نباید به نتیجه توجه کرد، باید به مسیر نگاه کرد. درآمد مثل فصل می ماند: در یک فصل باران زیاد می بارد، در یک فصل دیگر نه، نباید با این جنگید. باید قبولش کنیم. باید جوری محو کار خودت شوی که از قاره دیگر، بیابند و به خاطر تخصصت، تو را ببرند. یادمان باشد که نباید برای به دست آوردن، دشنه بزنیم و خودمان را بکشیم.
-
یعنی تلاشمان، کاملاً طبیعی باشد و اضافه بر سازمان، زور نزنیم؟
بگذار یک چیزی بگویم: از احمق ترین آدم ها و احمقانه ترین قیافه هایی که توی عمرم دیده ام، باید به کسانی اشاره کنم که درگیر شرکت ها و درآمدهای هرمی بوده و هستند. طرف می آید و با زور می گوید این را بخر، در حالی که در واقعیت چیزی وجود ندارد! تو می گویی این خرمالوی روی میز را از من بخر. اما باید بروی، کشت کنی، برداشت کنی، توی جعبه بچینی و بیاوری پیش من و من نگاه کنم که بخواهم از تو بخرم. طرف پنجاه بار زنگ می زند، پنجاه بار هم تو را ملاقات می کند و همه چیزش هم مصنوعی است. چرا این کار را می کند، وقتی که می تواند خیلی خیلی موفق تر، پولدارتر و بامزه تر باشد؟ نیاز نیست خودت را قالب کنی، تو قالب هستی!
-
حاضری حرفه و کارت را، با یک پست دیگر عوض کنی؟
با هیچ کار دیگری عوض نمی کنم، هیچ وقت! به چیزی که می خواهم، رسیده ام.
-
به تلاش بیرونی برای رسیدن به هدف اعتقاد داری؟ بالاخره من خدماتی دارم و دوست دارم کسانی را پیدا کنم که این خدمات را به آنها بدهم. این مشکلی دارد؟

اتفاقاً باید این خدمات را، به بهترین شکلش ارائه کنی.
-
پس فرق این با تلاش زورکی که گفتی، در چیست؟
حق انتخاب! طرف می گوید کیف را بخر، اما کیف را نمی بینی. اما یک نفر دیگر، انواع کالایش را جلوی چشمت می گذارد و توضیح می دهد و اجباری هم ندارد که حتماً بخری. اتفاقاً فروشندگی، شغلی است که پیشنهاد می کنم همه باید دوره اش را بگذرانند.
-
چرا؟
چون راز بهتر ارائه کردن را یاد می گیرند. چون یاد می گیرند که به مشتری هم حق انتخاب بدهند.
-
یک وقت آدم هدف و رسالت زندگی اش را با دلش انتخاب می کند، یک وقت با مغزش. تو آشپزی را با دلت انتخاب کرده ای و عکاسی و تعمیر ماشین های سنگین را، می خواستی با مغزت انتخاب کنی و چرتکه می انداختی که چقدر سود دارد و چه نفعی. فکر می کنی اگر با معزت، رسالت زندگی ات را انتخاب می کردی،
الان چه زندگی داشتی؟
صبح از خواب بیدار می شدم، توی آینه به خودم نگاه می کردم و می گفتم اه، یک روز دیگر. کارم را خوب انجام نمی دادم. شاید از کارم می زدم و کوتاهی می کردم و احتمالاً زندگی جالبی نداشتم.
-
الان تعداد کسانی که با معزشان، رسالت و هدفت زندگیشان را تعیین می کنند، زیاد است. فکر می کنی چرا؟
اعتقادشان کم شده.
-
به چی؟

به این که خودشان می توانند متخصص باشند. یک پزشک معروف و متخصص، کلی زمان گذاشته و رایگان درمان کرده و جاهای دورافتاده رفته و دود چراغ خورده تا این شده. نمی شود سریع به این جا رسید.اگر با این حساب و کتاب که مثلاً شمال شهر مطب بزند، درآمدش بیشتر خواهد بود و اینها، بخواهد پزشک شود، کارش تمام است. سوالت مرا نگران می کند. گاهی آن قدر در کار خودم غرق می شودم، که مدام می گویم چرا کسی بهتر از من کار نمی کند که کمی مرا تکان بدهد تا تلاش کنم و به او برسم. چرا کسی نیست که بشود رقابت سالمی با او داشت.
-
به قول لائتسه، ورزشکار خوب، دوست دارد رقیبش بالاترین آمادگی را داشته باشد...
زندگی همیشه یک معلم است. روزگاری تنیس بازی می کردم و بچه های کوچکتر از خودم را می بردم. تا این که یک بار به یکی از بچه های کوچکتر از خودم باختم. گفت می دانی مشکلت چیست؟ چون همه اش داری با ضعیف تر از خودت بازی می کنی و هوابرت می دارد که بله، داری می بریشان. باید با چهار تا آدم زرنگ تر از خودت بازی کنی تا جلوتر بروی.
-
این جوان هایی که این چنین هدف گذاری می کنند، فکر می کنی باید چه کار کنند؟
سوالت سخت است، اما جوابش را می دهم. زندگی قوانین و قانون هایی دارد. شرط اول، اعتقاد و عدم ناامیدی است.
-
اعتقاد به چی؟
به قوانینی که از درون یک جامعه سالم بیرون می آید. زندگی سالم، احترام به موجودات زنده دیگر، دیگران را تحقیر نکردن و ... این که من باید کمک کنم به تو، چون یک روزی هم یک نفر دیگر به من کمک کرده.
-
حس می کنم روحیه پذیرندگی و تسلم خوبی داری. عرفا به آن می گویند روح زنانه هستی. این قدرت
پذیرش را از کجا آوردی؟
نمی دانم. ولی برایش خیلی زحمت کشیده ام.
-
فکر نمی کنی روزگاری که اهواز بودی و جنگ شد و مجبور مهاجرت شدی، پایه های این روحیه محکم شد؟

بالاخره آن هم خیلی تأثیر داشته. سعی کرده ام همیشه سالم زندگی کنم. این را به همه می گویم. بهترین میان بر موفقیت، صداقت است. اگر با ماشینت تصادف کرده ای و فرار کرده ای، برگرد و برو پیش پلیس و بگو که این کار را کرده ای و این هم خسارت و باقی چیزها. اگر این کار را نکنی، با هر زنگ دلت می لرزد. زندگی، ارزش این هراس ها را ندارد. زندگی باید آرام باشد، باید مدام سفر کنی، خیالت راحت باشد.
-
چقدر ماجراجو هستی؟ یعنی چقدر دوست داری از حوزه امنیت خودت بیرون بیایی و با ناشناخته ها روبه رو شوی؟
خیلی! همین الان اگر تلویزیون بگوید این جیپ که توی آن یک آشپزخانه سیار هست، بردار و دو سال برو گوشه کنار مملکت و آشپزی کن، می روم، چون دوست دارم عرض زندگی ام را زیاد کنم.
-
بچه ها را دوست داری؟ حس می کنم خیلی شبیه بچه هایی...
بچه ها پاک و دوست داشتنی اند. خوشحالم که این را می گویی. مهم است که آدم، هنوز یک حباب شیشه ای داشته باشد که بشود آن طرفش را دید.
-
مثل این که طبیعت را هم خیلی دوست داری؟
به محیط زیست و محیط طبیعی خیلی اهمیت می دهم. یک روز با برادرم، داشتیم توی کریم خان می رفتمی جلوی یک زمین خالی، دیدم تیرآهن ها را بالا برده اند و آسفالت کرده اند و در حال ساختمان ساختن اند. اخبار هم مدام می گفت که فلان جا درخت ها قطع شده، جاده ساخته اند، آتش سوزی فلان منطقه طبیعی را نابود کرده و از این خبرهای منفی. دیدم آسفالت ترک خورده و یک عالم گیاه از توی آن در آمده بیرون. گفتم بعد از این همه خبرهای تلخ، تنها دلخوشی من، همین گیاه هایی است که از آسفالت بیرون زده.
-
چرا این قدر می خندی؟
صورتم این شکلی است! معلمی داشتیم که وقتی درس می داد، من همینجوری نگاهش می کردم و روی صورتم لبخند بود، می زد پس کله ام که انگار مسخره اش می کنم! نمی دانم چرا این جوری فکر می کرد.
-
روحیه طنز و شاد تو هم خیلی برایم جالب است. راستی چرا اهل کلاس و افه گذاشتن نیستی؟ چرا بعضی ها کلاس می گذارند؟
چون که نه خودشان، و نه اطرافیانشان را نمی شناسند. چون که ممکن است حرفی برای گفتن نداشته باشند.
-
تلویزیون الان کارشناسان ریز و درشت زیادی دارد که در حوزه های مختلف، به این رسانه کمک می کنند. اما خیلی از آنها خشک و رسمی اند و انرژی مثبت خودشان را نمی توانند منتقل کنند. چطور توانسته ای در میان این کارشناسان خشک، سبک منحصر به خودت را ایجاد کنی؟
دوستان من، دانشجوی سینما و تئاتر و هنر بود و از آنها، چیزهای زاید یاد گرفتم. وقتی توی تلویزیون هستی، علاوه بر آشپزی و دانش آن، باید بازیگری هم بلد باشی. باید تعداد لبخندهایت را هماهنگ کنی، در جای لازم اخم کنی و بیشتر بخندی. باید زبان بدن خوبی داشته باشی. یاد گرفته ام که از همه اینها، استفاده کنم تا بتوانم اجرای منحصر به فرد خودم را داشته باشم. برنامه های من، الان از پر بیننده ترین برنامه های خانوادگی میان روز هستند. البته یک تهیه کننده خوب هم داریم که همراهی می کنم و حرف هایم را قبول می کند.





عینک پلیس اورجینال مدل S8180